زیستن من جز مشتی ناامیدیچیزی بیش نیستهمهی لحظات مانند لکهی سیاهیدر گذر بدرنگ و متعفن زماناز جلوی چشمان بی رمقم میگذردچرا ؟ ...چرا کسی نمیخواهد "باور کند صداقت آواز آّب را "شوق من به نبودنهمانند اشتیاق پدریست که برای اولین بار میبیندکودکش مینویسد ...و چه حس غریبیست نفس کشیدن ...من درد را در تمام بدنم حس می کنمو نیکو رفیقانیاند اشک های من ...به همان اندازه از صحبت خستهامکه پیران از راه رفتن ...به چه باید دلخوش ساختز� ...
ما را در سایت پیاده روی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 13:18